می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب، خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیرو دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

باز هم از چشمه لب های من

تشنه ای سیراب شد، سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد، در خواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

 

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای ناآشنا

بگذر از من، من تو را بیگانه ام

 

آه از این دل آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا، کس به آوازش نخواند

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

 

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی ، می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی، می کشیدی

 

آخرین بار

آخرین لحظه تلخ دیدار

سربسر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگهای خزان را

 

باز خواندی

باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

 

گرچه در پرنیان غمی شوم

سالها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم از عشق

چیستی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کیستی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می کشم بر نگاه نازآلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

 

دل گرفتار خواهشی جان سوز

از خدا راه چاره می جویم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می گویم

 

آه هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراهست

هرچه گفتم دروغ بود،دروغ

کی ترا گفتم آنچه دلخواهست

 

تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه تو

از جهانی دگر نشان دارد

 

شاید این را شنیده ای که زنان

در دل آری و نه بر لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

رازدار و خموش و مکارند

 

آه من هم زنم،زنی که دلش

در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



حمید مصدق



*تو به من خندیدی و نمی دانستی


من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم


باغبان از پی من تند دوید

 
سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 
و تو رفتی و هنوز،

 

سالهاست که در گوش من آرام آرام

 
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

 


"
جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

 

 

من به تو خندیدم

 
چون که می دانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

 

پدرم از پی تو تند دوید

 
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه


پدر پیر من است

 

من به تو خندیدم


تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

 

دل من گفت: برو

 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

 

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

 

حیرت و بغض تو تکرار کنان

 
می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط مرجان نظرات ()



عمر بگذشت و دریغا که زهر گلزاری

                                    گل نچیدیم و دل آسوده نشد از کاری

عاقبت بشکند این آینه با سنگ اجل

                                     سر خوش آن بنده که بر کس نکند آزاری

آدمیزاد چو هنگام فراغت برسد

                                     شادمان گردد اگر تازه شود دیداری

زندگی با گل رخساره دلدار خوشست

                                     نکند جلوه هر آن کس که ندارد یاری

اگر حیوان صفتی پیشه نمایی به جهان

                                    حیف از آن کفش و لباسی که تو بر تن داری

نتوان دل به جهان بست و مرارت نکشید

                                       هر زمانی که سر از عشق شود برداری

دست آن نیست که سیلی به رخ یار زند

                                    دست آن است که از دوش تو گیرد باری

با خریدار سفیرا به کم و بیش بساز

                                   هر متاعی نکند جلوه به هر بازاری

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



خواب

لالالالا نـخواب ســودی نـداره           هــمون بـهتر که بـشماری ستـاره

همون بهتر که چـشمات وا بـمونه        که مـاه غـصه ش نشه تنها بیـداره

لالالالا نـخواب بازم ســفر رفـت         نمیدونم به کارون یا خزر رفـت

فقط دردم ایــنه مثل هـمیشه             بـدون اطلاع و بـی خـبر رفــت

لالالالا نـخواب میدونـه جنگه            دست هر کی مـی بینی یـه تفنگـه

یـه عـمر دور چشماش گشتم اما          نفهــمیـدم که اون چشما چه رنگه

لالالالا نخواب زنـدونـه دنـیـا             ســر ناسـازگاری داره با ما

بشیـن بـازم دعا کن واسه اون که         ما رو ایـنجا گذاشت تنهای تـنـها

لالالالا نـخـواب اون راه دوره            خدا می دونه که حـالـش چـه جـوره

توی خلوت می گم اینجا کـسی نیست       خداییش کـه دلـم خیـلی صـبوره

لالالالا نخواب تـیـره ست چراغـم          مـثـله آتـش فـشون میمونه داغـم

به جونه گلدونا کم غصه ای نیسـت        هـزار شـب شـد نیومد باز سـراغـم

لالالالا نـخواب تلخه جـدایی               کمـر خم مـیشه زیـر بی وفایی

تو بـیدار بـاش همه تو خواب نازن         برای کی بخونم پس لالایـی؟

لالالالا نخواب تـنهایی زرده               اگه طولانی شـه مـثـل یه درده

اگه چشم انـتـظار باشی که هیچی           دروغ مـیگی بـه دل که بـر میگرده

لالالالا نخواب دنیا خسیسه                واسه کم آدمی خـوب می نویسه

یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده ست       یکی پلکهاش تو خوابم خیس خیسه

لالالالا اینم بـود سـرنوشتم                این از امروزم و این از گذشـتم

نمی خوابم تا تو برگردی یک روز        مـنم خواب رو واسه اون روز گذاشتم

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٧ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



 

  

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم              گر چه در خویش شکستیم صدایی نکنیم
خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد     بهر بهبود ولی، فکر دوایی نکنیم
جای پرداخت به خود،بر دگران اندیشیم      شِکوِه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم
یاور خویش بدانیم خدا یاران را                 جز به یاران خدا دوست، وفایی نکنیم
گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم       تا بهاران نرسیده ست هوایی نکنیم
گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان            با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم          وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست            گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق         جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
مهربانی صفت بارز عشاق خداست             یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم

 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند         طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٦ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!  اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٥ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط مرجان نظرات ()



قصه

هرگز این قصه ندانست کسی

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت ، نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود

آه این درد مرا می فرسود

« او به دل عشق دگر می ورزد؟»

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم

که دلش با دل من سرد شدست...

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۳ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



فلک کور است

 

 

 

 

فلک کور است ، دلم ویران و رنجور است

قدم لرزان به سوی کوچه می آیم و دستم را به روی همدگر با حرص می سایم

و با خود زیر لب آهسته می گویم:

خدایا ترس من از چیست؟               عروس جشن امشب کیست؟

دلم در هول سراپا گوش، نفس در سینه محبوس می گردد

صدای شیخ می آید: عروس خانم وکیلم من؟ وکیلم من؟ جوابم ده وکیلم من؟

صدای آشنایی بله می گوید

و مردم یک صدا با هم مبارک باد می گویند

خدای من صدای اوست، صدای آشنای اوست

برای مدتی ساکت، برای لحظه ای خاموش

و ناگه نعره ام در کوچه می پیچد

خدای من مبارک نیست، مبارک نیست

بگوییدم دروغ است آنچه من دیدم

نگار من عروس جشن امشب نیست

ولی افسوس

صدای نعره ام در ساز می میرد و داماد شاد و سرخوش از نگارم بوسه می گیرد

فلک کور است، دلم ویران و رنجور است

خدای مهربان هم این زمان کور است

خدای من چه کس می گوید این سان بی تفاوت بر لب این بام بنشینی

اگر مردم نمی دانند، تو ای نامیده می دانی

همین دختر که امشب بله می گوید

عروسی را امشب عاشقانه رو به سوی حجله می پوید

قسم می خورد عروس ماست، عروس حجله گاه ماست

کجا شد عهد و پیمانش؟ کجا رفت آن قسم هایش؟

یعنی عهد و پیمان هیچ؟  وفا و عشق و ایمان هیچ؟

قسم ها ، سوگند حتی خدا هم هیچ؟!!!

عجب دارم! چرا یا رب تو خاموشی مگر کوری؟!!

چرا از خود نمی جوشی؟

گمان دارم تو هم امشب قدح نوشی

من امشب از خودم ، از تو، از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم

شما ای آدمان آخر نمی دانید

عروسی را که امشب رو به سوی حجله می رانند

که تا دیروز نگارم بود، چه می دانید همین دیشب کنارم بود

بهارم بود، در آغوشش قرارم بود

تمام کیست و کارم بود

فلک کور است، دلم ویران و رنجور است

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٩ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



در سکوت دل نشین نیمه شب

                             می گذشتیم از میان کوچه ها

راز گویان هر دو غمگین، هر دو شاد

                             هر دو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من می داد گرم

                             شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان می ریخت نرم

                             ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش با همه پرهیز و شرم

                             برق می زد آرزویی دل نشین

در دل من با همه افسردگی

                             موج می زد اشتیاقی آتشین

زیر نور ماه دور از چشم غیر

                             چشم ها بر یکدگر می دوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

                             در تب ناگفته ها می سوختیم

نسترن ها از سر دیوارها

                             سرکشیدند از صدای پای ما

ماه می پائیدمان از روی بام

                             عشق می جوشید در رگهای ما

سایه هامان مهربانتر، بی دریغ

                             یکدگر را تنگ در برداشتند

تا میان کوچه ای با صد ملال

                             دست از آغوش هم برداشتند

باز هنگام جدایی در رسید

                             سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گریخت

                             اشکها بر روی رویاها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست

                             برق اشکی در نگاه او دوید

نسترن ها سر به زیر انداختند

                             ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه، تنها، خسته دل، آشفته جان

                             در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگریم در غمش دیوانه وار

                             خلوتی می خواستم دل خواه خویش

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٩ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



 

دخترک خنده کنان گفت:که چیست؟

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته ست به بر 

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

«حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است»

همه گفتند:مبارک باشد

دخترک گفت:دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سال ها رفت و شبی

 زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن نالید که وای

وای این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است!

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٧ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط مرجان نظرات ()



 

دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت .

از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر. چشمهایش همیشه به دری بود که همه از آن وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودن آنها اعتراف داشت.

 تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش آمده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود.

دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که آدمهایی مثل آن غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش برود و یا پسر خا له اش با ان همه احساس و ابراز محبت و انوقت او عاشق بی احساس ترین ادم دنیا شده بود در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند.

 

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٧ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط مرجان نظرات ()



فردی از پروردگار درخواست کرد

تا بهشت و جهنم را به او نشان دهد

خداوند پذیرفت.

او را وارد اطاقی نمود

که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند.

همه گرسنه ، ناامید و در عذاب بودند.

هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید

ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود

به طوری که نمی توانستند

قاشق را به دهانشان برسانند.

عذاب آنها وحشتناک بود!

آنگاه خداوند فرمود:

اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.

او به اطاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد

دیگ غذا...

جمعی از مردم...

همان قاشقهای دسته بلند...

ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند

آن مرد گفت: نمی فهمم!!!

چرا مردم در اینجا شادند؟

در حالی که در اطاق دیگر بدبختند؟

با آنکه همه شرایط یکسان است؟

خداوند تبسمی کرد و گفت:

خیلی ساده است

در اینجا یاد گرفته اند که

یکدیگر را تغذیه کنند

هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد

چون ایمان دارد که

کسی هست که در دهانش غذائی بگذارد

 

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۳ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



تو این دنیای بی وفا یه دختر و پسری عاشق هم می شن .همدیگه رو خیلی دوست داشتن.

پسر نابینا بود ، همیشه به دختر می گفت اگه چشم داشتم می تونستم ببینمت دیگه هیچی از این دنیا نمی خواستم.

 تنها آروزش این بود که یکبار دختر رو ببیینه

یه روز یکی پیدا می شه چشماشو می ده به پسر . پسر با شوق فراوان می یاد به دیدن دختر ولی می بینه دختر نابیناست. بهش می گه من تو رو نمی خوام . دوست ندارم حالا که خودم بینا شدم با یه دختر نابینا ازدواج کنم. بیا از هم جدا بشیم.

دختر هنگام خداحافظی با قلبی شکسته به پسر می گه من می رم ولی مراقب چشمای من باش

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۳٠ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط مرجان نظرات ()



      روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. به طور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

       دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی،  ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگزاری می کنم»

       سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

       دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

       سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

       آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

       زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر

 پرداخت شده است»

 

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٩ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط مرجان نظرات ()




JavaScript Codes JavaScript Codes

خدمات وبلاگ نویسان جوان

Download Cod Music

منبع کدهای وبلاگ محبوب ترین وبلاگ ها

افراد حاضر در اين وب

پرشین وبلاگ
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
JavaScript Codes