عشق یا عادت


بی تو طوفان زده ی دشت جنونم
صید افتاده به خونم
تو چه ‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی!

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوییا زلزله آمد
گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه ی شهر غریبم
بی تو، کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز بر من؟
که ز کویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم!

هما میر افشار

+نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٥ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

با تو نیستم

تو نخوان

با خودم زمزمه میکنم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کمی تو را کم اورده ام

یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند

با این همه واژه چه کنم؟

تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم

باید خوب باشم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کمی بی حوصله ام

آسمان روی سرم سنگینی میکند

روزهایم کش امده

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

چون

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

اما شبها..

وای از شبها

هوای آغوشت دیوانه ام میکند

موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند

تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند

کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم

لالایی ها پیشکش

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم

آه و آه

و بازم آه

خسته شدم از این همه آه

شبها تمام آه ها در سینه منند

ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم

اما حیف که قول داده ام

من خوبم ....من آرامم......

فقط کمی دلواپسم

کاش قول گرفته بودم از تو

برای کسی از ته دل نخندی

می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود

حال و روزش شود این...

تو که نمی مانی برایش آنوقت مثل من باید

آرام باشد .....خوب باشد..... قول داده باشد

بیچاره..

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٠ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

عـاصی شدم ، بریـده ام از اینهمه عـذاب

از گـریـه هـای هـرشبـه ام روی رختـخواب

ده سال مـی شود کـه بـرایـم غـریبـه ای

ده سال مـی شود کـه خـرابـم...فقـط خـراب

شایـد تـو هـم شبیـه دلـم درد می کشی

شاید تـو هـم همیشـه خـودت را زدی بـه خـواب

از مـن چـه دیـده ای کـه رهـایـم نمی کنـی؟

جـز بیقـراری و غـم و انـدوه و اعتصـاب؟

جــز فکـرهـای منفـی و تصمیـم هـای بـد

جـز قـرصهـای صـورتـی ضـد اضطـراب؟

اصـلا تـو بـهترین بشـری!!مـن بـدم بـدم!

بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢٢ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

باز در چهره خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت دل

حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس 

باز من ماندم و یک مشت امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال

صورت شاد ترا نقش نمود

بر لبانت هوس مستی ریخت

در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب که ترا دیدم و گفت

دل من با دلت افسانه عشق

چشم من دید در آن چشم سیاه

نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع

بر لبم شعله حسرت افروخت

یاد آن خنده بیرنگ و خموش

که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای

عشقی آلوده به نومیدی و درد

نگهی گمشده در پرده اشک

حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده عشق

آخر آتش فکند بر جانت

 

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٧ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

نیا باران، زمین جای قشنگی نیست ...

من از اهل زمینم خوب می دانم

که گل در عقد زنبور است!

ولی از یک طرف پروانه را هم دوست می دارد...

نیا باران، زمین جای قشنگی نیست ...

من از اهل زمینم خوب می دانم

که اینجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان دربه در اندازه می گیرند

نیا باران، زمین جای قشنگی نیست.....

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   


سالها میگذرد از شب تلخ وداع
از همان شب که تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی
تو نمیدانستی
تو نمی فهمیدی
که چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر کردن
رفتی و از دل من روشنایی ها رفت
لیک بعد از ان شب
هر شبم را شمعی روشنی می بخشید
بر غمم می افزود
جای خالی تو را میدیدم
می کشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم
به وفای دل تو
و به خوش باوری این دل بیچاره خود
ناگهان یاد تو می افتادم
باز می لرزیدم
گریه سر می دادم
خواب می دیدم من که تو بر میگردی
تا سر انجام شبی سرد و بلند
اشک چشمان سیاهم خشکید
آتش عشق تو خا کستر شد
یاد تو در دل من پرپر شد
اندکی بعد گذشت
اینک این من...تنها...دستهایم سرد است
قدرتم نیست دگر...تا که شعری گویم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را می جویم
حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب
کاش می دانستم عشق تو می گذرد
تو چه آسان گفتی دوستت دارم را
و چه آسان رفتی...
کاش می فهمیدی وسعت حرفت را
آه...افسوس چه سود
قصه ای بود و نبود ...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٥ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

می برم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

 

به خدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب، خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

حمید مصدق



*تو به من خندیدی و نمی دانستی


من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم


باغبان از پی من تند دوید

 
سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 
و تو رفتی و هنوز،

 

سالهاست که در گوش من آرام آرام

 
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 

 


"
جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

 

 

من به تو خندیدم

 
چون که می دانستم

 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

 

پدرم از پی تو تند دوید

 
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه


پدر پیر من است

 

من به تو خندیدم


تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

 

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

 

دل من گفت: برو

 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

 

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

 

حیرت و بغض تو تکرار کنان

 
می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

 
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢۱ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

خواب

 

لالالالا نـخواب ســودی نـداره           هــمون بـهتر که بـشماری ستـاره

همون بهتر که چـشمات وا بـمونه        که مـاه غـصه ش نشه تنها بیـداره

لالالالا نـخواب بازم ســفر رفـت         نمیدونم به کارون یا خزر رفـت

فقط دردم ایــنه مثل هـمیشه             بـدون اطلاع و بـی خـبر رفــت

لالالالا نـخواب میدونـه جنگه            دست هر کی مـی بینی یـه تفنگـه

یـه عـمر دور چشماش گشتم اما          نفهــمیـدم که اون چشما چه رنگه

لالالالا نخواب زنـدونـه دنـیـا             ســر ناسـازگاری داره با ما

بشیـن بـازم دعا کن واسه اون که         ما رو ایـنجا گذاشت تنهای تـنـها

لالالالا نـخـواب اون راه دوره            خدا می دونه که حـالـش چـه جـوره

توی خلوت می گم اینجا کـسی نیست       خداییش کـه دلـم خیـلی صـبوره

لالالالا نخواب تـیـره ست چراغـم          مـثـله آتـش فـشون میمونه داغـم

به جونه گلدونا کم غصه ای نیسـت        هـزار شـب شـد نیومد باز سـراغـم

لالالالا نـخواب تلخه جـدایی               کمـر خم مـیشه زیـر بی وفایی

تو بـیدار بـاش همه تو خواب نازن         برای کی بخونم پس لالایـی؟

لالالالا نخواب تـنهایی زرده               اگه طولانی شـه مـثـل یه درده

اگه چشم انـتـظار باشی که هیچی           دروغ مـیگی بـه دل که بـر میگرده

لالالالا نخواب دنیا خسیسه                واسه کم آدمی خـوب می نویسه

یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده ست       یکی پلکهاش تو خوابم خیس خیسه

لالالالا اینم بـود سـرنوشتم                این از امروزم و این از گذشـتم

نمی خوابم تا تو برگردی یک روز        مـنم خواب رو واسه اون روز گذاشتم

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٧ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

قصه

هرگز این قصه ندانست کسی

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت ، نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود

آه این درد مرا می فرسود

« او به دل عشق دگر می ورزد؟»

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم

که دلش با دل من سرد شدست...

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۳ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

فلک کور است

 

 

 

 

فلک کور است ، دلم ویران و رنجور است

قدم لرزان به سوی کوچه می آیم و دستم را به روی همدگر با حرص می سایم

و با خود زیر لب آهسته می گویم:

خدایا ترس من از چیست؟               عروس جشن امشب کیست؟

دلم در هول سراپا گوش، نفس در سینه محبوس می گردد

صدای شیخ می آید: عروس خانم وکیلم من؟ وکیلم من؟ جوابم ده وکیلم من؟

صدای آشنایی بله می گوید

و مردم یک صدا با هم مبارک باد می گویند

خدای من صدای اوست، صدای آشنای اوست

برای مدتی ساکت، برای لحظه ای خاموش

و ناگه نعره ام در کوچه می پیچد

خدای من مبارک نیست، مبارک نیست

بگوییدم دروغ است آنچه من دیدم

نگار من عروس جشن امشب نیست

ولی افسوس

صدای نعره ام در ساز می میرد و داماد شاد و سرخوش از نگارم بوسه می گیرد

فلک کور است، دلم ویران و رنجور است

خدای مهربان هم این زمان کور است

خدای من چه کس می گوید این سان بی تفاوت بر لب این بام بنشینی

اگر مردم نمی دانند، تو ای نامیده می دانی

همین دختر که امشب بله می گوید

عروسی را امشب عاشقانه رو به سوی حجله می پوید

قسم می خورد عروس ماست، عروس حجله گاه ماست

کجا شد عهد و پیمانش؟ کجا رفت آن قسم هایش؟

یعنی عهد و پیمان هیچ؟  وفا و عشق و ایمان هیچ؟

قسم ها ، سوگند حتی خدا هم هیچ؟!!!

عجب دارم! چرا یا رب تو خاموشی مگر کوری؟!!

چرا از خود نمی جوشی؟

گمان دارم تو هم امشب قدح نوشی

من امشب از خودم ، از تو، از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم

شما ای آدمان آخر نمی دانید

عروسی را که امشب رو به سوی حجله می رانند

که تا دیروز نگارم بود، چه می دانید همین دیشب کنارم بود

بهارم بود، در آغوشش قرارم بود

تمام کیست و کارم بود

فلک کور است، دلم ویران و رنجور است

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٩ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

در سکوت دل نشین نیمه شب

                             می گذشتیم از میان کوچه ها

راز گویان هر دو غمگین، هر دو شاد

                             هر دو بودیم از همه عالم جدا

تکیه بر بازوی من می داد گرم

                             شعله ور از سوز خواهش ها تنش

لرزشی بر جان می ریخت نرم

                             ناز آن بازو به بازو رفتنش

در نگاهش با همه پرهیز و شرم

                             برق می زد آرزویی دل نشین

در دل من با همه افسردگی

                             موج می زد اشتیاقی آتشین

زیر نور ماه دور از چشم غیر

                             چشم ها بر یکدگر می دوختیم

هر نفس صد راز می گفتیم و باز

                             در تب ناگفته ها می سوختیم

نسترن ها از سر دیوارها

                             سرکشیدند از صدای پای ما

ماه می پائیدمان از روی بام

                             عشق می جوشید در رگهای ما

سایه هامان مهربانتر، بی دریغ

                             یکدگر را تنگ در برداشتند

تا میان کوچه ای با صد ملال

                             دست از آغوش هم برداشتند

باز هنگام جدایی در رسید

                             سینه ها لرزان شد و دلها شکست

خنده ها در لرزش لبها گریخت

                             اشکها بر روی رویاها نشست

چشم جان من به ناکامی گریست

                             برق اشکی در نگاه او دوید

نسترن ها سر به زیر انداختند

                             ماه را ابری به کام خود کشید

تشنه، تنها، خسته دل، آشفته جان

                             در دل شب می سپردم راه خویش

تا بگریم در غمش دیوانه وار

                             خلوتی می خواستم دل خواه خویش

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٩ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

 

دخترک خنده کنان گفت:که چیست؟

راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته ست به بر 

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت

«حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است»

همه گفتند:مبارک باشد

دخترک گفت:دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سال ها رفت و شبی

 زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن نالید که وای

وای این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است!

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٧ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات   

فردی از پروردگار درخواست کرد

تا بهشت و جهنم را به او نشان دهد

خداوند پذیرفت.

او را وارد اطاقی نمود

که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند.

همه گرسنه ، ناامید و در عذاب بودند.

هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید

ولی دسته قاشقها بلندتر از بازوی آنها بود

به طوری که نمی توانستند

قاشق را به دهانشان برسانند.

عذاب آنها وحشتناک بود!

آنگاه خداوند فرمود:

اکنون بهشت را به تو نشان می دهم.

او به اطاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد

دیگ غذا...

جمعی از مردم...

همان قاشقهای دسته بلند...

ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند

آن مرد گفت: نمی فهمم!!!

چرا مردم در اینجا شادند؟

در حالی که در اطاق دیگر بدبختند؟

با آنکه همه شرایط یکسان است؟

خداوند تبسمی کرد و گفت:

خیلی ساده است

در اینجا یاد گرفته اند که

یکدیگر را تغذیه کنند

هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد

چون ایمان دارد که

کسی هست که در دهانش غذائی بگذارد

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۳ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظتوسط مرجان نوین فر | نظرات